سوپرایگو در روانکاوی فروید چیست، آیا همان وجدان است؟

سوپرایگو در روانکاوی فروید چیست، آیا همان وجدان است؟

 

همه ی آدم ها سوپرایگو دارند، اما نام های متفاوتی مانند: وجدان، وجدان گناه، اخلاقیات و … برای آن به کار می برند. مشخص ترین نشانه ی سوپرایگو، ندایی ست که در سر افراد وجود دارد و نمی گذارد که اشتباه کنند و کار غیرقانونی یا غیر اخلاقی انجام دهند.  حتی در موقعیت هایی که هیچ کس از انجام آن کار آگاه نیست، موقعیت هایی که به انجام کاری وسوسه شده و کاری انجام می دهند که نباید انجام دهند و یا کلا کاری انجام نمی دهند، سوپرایگو فرد را از درون تنبیه می کند.

منظور فروید از سوپرایگو دقیقا وجدان نیست، یکی از تفاوت های اصلی این دو این است که در سوپرایگو گاهی اوقات فرد احساس گناه شدید یا احساسی مبهم مبتنی بر بد بودن می کند، بدون آن که دلیل این احساسات را بداند. تفاوت دیگر وقتی ست که سوپرایگو گاهی اوقات کاملا مستقیم و به صراحت در درون فرد حرف میزند و دستوراتی به او می دهد: «زود باش کارها رو انجام بده»، «دیگه شکلات نخور» و… . گاهی اوقات بسیار تنبیه گر می شود: «تو آدم پست و بی رحمی هستی، لیاقت دوستی و محبت هیچ کس را نداری» و… همه ی این ها روش های سوپرایگو برای تعلیم یا حمله ی مستقیم از درون، به فرد هستند.

از سوی دیگر، از آن جا که این ندای درونی، بسیار دردناک است، سعی می شود تا به نحوی آن را در دیگران ایجاد کرد: «دوستم آدم حساس و سردی است و همیشه در من احساس بدی ایجاد می کند». سوپرایگو غالبا افراد را هدایت یا از انجام کاری بازمی دارد که از آن آگاهی ندارند و شاید فقط از این آگاه باشند که یک اتفاق توضیح ناپذیر در درونشان در حال رخ دادن است: «نمی دانم چرا دوست ندارم به این مهمانی بروم». سوپرایگو در این مواقع نامرئی ست و متوجه نمی شویم که در حال تاثیرگذاشتن بر احساسات، آرزوها و رفتارهای ما است.

سوپر ایگو

بخش های سوپر ایگو

سوپر ایگو دو بخش دارد: بخش اخلاقی و بخش آرمانی. بخش اخلاقی همان بخش ملامت گر است و بخش آرمانی و ایده آل.

قسمت آرمانی بخشی از سوپرایگو است که شامل قوانین و معیارهای رفتار خوب است. این رفتارها شامل رفتارهایی می شود که مورد تایید والدین و دیگر افراد مرجع است. رعایت این قوانین منجر به احساس غرور، ارزش و موفقیت می شود. زیر پا گذاشتن این قوانین می تواند منجر به احساس گناه شود.

ایده‌آل ایگو اغلب به‌عنوان تصویری در نظر گرفته می‌شود که ما از خود ایده‌آل خود داریم؛ افرادی که می‌خواهیم تبدیل شوند. این تصویر از فرد ایده‌آل است که اغلب بر اساس افرادی که ما می‌شناسیم الگوبرداری می‌شود و به عنوان معیاری در نظر می‌گیریم که می‌خواهیم باشیم.

بخش اخلاقی از قوانینی تشکیل شده است که رفتارها برای آنها بد تلقی می شود. وقتی کارهایی را انجام می دهیم که وجدان ما آن را بد می داند، احساس گناه می کنیم.

جایگاه سوپرایگو در نظریه روانکاوی

سوپرایگو بخشی از نظریه ی دوم فروید و درباره ی طرز کار ذهن است. نظریه ی اول فروید «مدل مکان نگاری» نام دارد که ذهن را به دو بخش تقسیم می کند: ناحیه ی هشیاری/ نیمه هشیاری که حاوی افکار و احساساتی است که فرد از آن ها آگاه است یا به راحتی می تواند از آن ها اگاه شود. ناحیه ی دوم ناهشیاری است که در تعبیری، زیرِ ناحیه ی هشیاری قرار دارد و پر از سائق ها و تکانه های غریزی است که به دنبال ارضای فوری نیازهای زیستی مثل گرسنگی، تشنگی و جنسی است. این نیاز ها معمولا با رفتارهای اجتماع پسند و آموخته شده در تضاد است و بین این دو ناحیه ی ذهن، تعارض ایجاد می کند. هشیاری بخش عاقل و اجتماعی شده ی ذهن است و ارضای فوری نیاز ها را ممنوع می کند.

نمی توان آرزوهای ناهشیارانه را به طور مستقیم مشاهده کرد اما می توان به طور غیرمستقیم و در قالب اشتباهات، جوک ها ، رویا ها و دردسرساز تر از همه ی این ها، در نشانه های آسیب پذیری در برابر بیماری های روانی مشاهده کرد.

نظریه ی دوم فروید، نظریه ی ساختاری ست که تقسیم هشیاری- ناهشیاری را ادامه داد . این مدل، ذهن را به سه بخش تقسیم می کند: اید، ایگو، سوپرایگو. فروید همه ی تکانه ها، غرایز و نیازهایی را که با آن ها متولد می شویم، از جمله تکانه های جنسی و  پرخاشگرانه و همچنین نیاز های فطری مانند غذاجویی و از این قبیل را در اید قرار داده است. این نیاز ها ناهشیارانه اند و واقعیت را در نظر نمی گیرند. این نیاز ها غالبا با الزامات جامعه در تعارض هستند.  بخش دوم ذهن، یعنی ایگو، در اولین روزها، هفنه ها و ماه های بعد از تولد و بر اساس اید شکل می گیرد، به این دلیل که کودک به آرامی شروع به ادراک دنیای بیرون می کند و خود را با آن تطبیق می دهد. این بخش از ذهن، عاقل، سازمان یافته و با دنیا سازگار می شود. بخشی که غالبا در کارکرد ایگو اخلال ایجاد می کند، سوپرایگو است. سوپر ایگو قدرت خود را از ایگو دریافت می کند و این قدرت حاصل ظرفیتش برای ایجاد احساس گناه و احساسات بد مرتبط با احساس گناه است و می تواند بر رفتار و حتی فکر هم حکمرانی کند. سوپرایگو در عین حال که می تواند در هم رنگی با قواعد و قوانین اصلی جامعه به فرد کمک کند، گاهی اوقات می تواند قدرتمند ترین و حتی مخرب ترین بخش شخصیت شود.

اگر سوپرایگو فقط احساس بد ایجاد می کند، پس حسن آن چیست؟

بهتر است از چند پرسش دیگر برای پاسخ به این سوال استفاده کنیم: چه چیزی رفتار متمدنانه را ممکن می سازد؟ چرا برخی از آدم ها قانون را نقض می کنند؟ و چرا اکثر افراد با اینکه می دانند نقض قانون به نفع آن هاست و اطمینان دارند که کسی متوجه کار آن ها نمی شود، باز هم قانون را نقض نمی کنند؟ مردم پاسخ این سوالات را عمدتا در وجدان می جویند. آنچه فروید به آن اشاره کرد این بود که وجدان صرفا یک نظام اخلاقیِ عقلانی نیست و وجدان ربط عمیقی به احساس گناه دارد. احترامی که برای روابط اجتماعی و قوانین قائل می شویم، صرفا از طرف جامعه بر ما تحمیل نشده است بلکه حاصل نیازی است که در دوران طفولیت و اوایل کودکی آغاز می شود.

تشخیص اینکه وجدان عمیقا مرتبط با احساس گناه است، تشخیص مهمی ست. این احساس گناه به معنای حقوقیِ گناه و مرتکب جرم شدن، نیست؛ بلکه منظور احساسِ شخصیِ گناه است که این احساس در نظر هر فرد متفاوت است. یک نفر می تواند مرتکب جرم شود و احساس گناه نکند و فردی دیگر می تواند احساس گناه کند بدون آن که جرمی مرتکب شده باشد. احساس گناه احساس بسیار ناخوشایندی است که گاهی اوقات این ندای درونی، بی وقفه فرد را به باد انتقاد و سرزنش می گیرد؛ به طوری که بر افکارش چیره می شود و زندگی او را سراسر احساس گناه فرا می گیرد. در چنین مواقعی مجبوریم برای فرونشاندن یا رهایی از این احساسات دردناک کاری کنیم؛ باید اوضاع را بهتر کنیم، صدمات را ترمیم کنیم یا دیگران را ملامت کنیم. در بدترین حالت وقتی احساس گناه به شدیدترین حدش می‌رسد و دیگر قابل تحمل نیست، می‌تواند شخص را وادار به تنبیه شدید خودش کند.

مردم به طور کلی متمدنانه رفتار می کنند، آن ها قانون را نقض نمی کنند و نظم اجتماعی را حفظ می کنند، چون در غیر این صورت، احساس گناه خواهند کرد. توانایی برای با هم زیستن در واحدهای پیچیده اجتماعی مستلزم آن است که انسان‌ها بسیاری از امیال غریزی قدرتمند خود را پس برانند، چون ساختار اجتماعی که در آن زندگی می‌کنند به خطر می‌افتد.

احساس گناه بخشی از طبیعت و تجربه ی انسان است. فرایندی است که فروید آن را به ساختار ذهنی که سوپرایگو می‌نامید نسبت ‌داد. سوپرایگو نگهبان ضروری اخلاق و حافظ نظم است و همچنین بهایی است که بابت تمدن می پردازیم. از نظر فروید سوپرایگوی قوی مهمترین مسئله در تحول تمدن است و از دست دادن شادی در زندگی بر اثر بالا رفتن این حس گناه است. انسان ها علاوه بر پرخاشگری به مهربانی نیز گرایش دارند و این گرایش از طریق درونی ساختن ویژگی های والدین خود در همان نخستین سال های زندگی ایجاد می شود. سوپرایگو کودکان حکم ندای والدینِ درون آن ها را دارد که گاهی اوقات آنان را برای رفتار خوب شان تحسین می‌کند ولی در بیشتر مواقع برای آنچه که سوپرایگو آن را رفتار بد در نظر می گیرد، آنان را به شدت سرزنش و حتی تنبیه می‌کند.

سوپر ایگو را کجا بیابیم؟

1. در درون و کاملاً هوشیار

اکثر مردم می توانند ندای سوپرایگو خود را به سرعت در افکارشان بیابند:« اگر از جای خود بلند نشوی و صندلی ات را به آن زن  ندهی احساس واقعاً بدی پیدا می کنی»، «چطور توانسته ای این حرف زشت را به دوستت بزنی؟» و… این ها اشتباهات رایجی هستند و اکثر ما خود را بابت شان تنبیه می کنیم. در چنین مواردی تشخیص می‌دهیم که پای احساس گناه در میان است. یعنی خودمان را به خاطر کارهایی که احساس می کنیم انجام نداده ایم یا  کارهایی که انجام داده ایم در صورتی که نباید آن ها را انجام می دادیم،  تنبیه می کنیم.

سوپرایگو در این سطح کارکردی منطقی دارد و بنابراین به راحتی قابل فهم است. ما می‌ دانیم که آنچه کرده ایم اشتباه بوده و به خاطرش احساس گناه می کنیم؛ اما بعضی آدم ها از وجدانی رنج می برند که ظاهراً غیرمنطقی است. آن ها از این که ممکن است کار بدی انجام دهند یا حتی از فکر کردن به کاری که احساس می‌کنند نباید مرتکب شوند هم، احساس بدی پیدا می‌کنند و دچار احساس گناه می شوند. در نتیجه یا رفتارشان را به شدت محدود می کنند یا همواره دچار احساس گناه توان فرسایی هستند.

کودکانی هستند که خود را به طور ذهنی تنبیه می‌کنند و جای تعجب دارد که این ندای ظالمانه در آن ها از کجا ریشه می گیرد؟ شاید فکر کنید که این بچه ها پدر و مادر سختگیری دارند که به طور مداوم به آن ها می گویند بچه ی بدی هستند. اما همیشه این طور نیست و به نظر می‌رسد میزان سختگیری سوپرایگو کودک، با میزان برخورد سفت و سخت اطرافیانش ارتباط ندارد. سوپرایگو این کودکان، شبیه سختگیرانه ترین جنبه‌های والدینشان می‌شود و عشق و دل نگرانی والدین را به طور کلی نادیده می گیرند. کودک والدین را بر پایه ی پرخاشگریِ ناهشیارانه یِ خودش در قبال آن‌ها درونی می‌کند. در واقع، در سوپرایگو شاهد یک پرخاشگری مضاعف هستیم که جنبه‌های پرخاشگرانه و اقتدارگرانه ی والدین با جنبه های پرخاشگریِ ناهشیارانه ی کودک تشدید می شود.

سوپرایگو و ناخودآگاه

2. در درون اما نه واقعاً هوشیارانه

بزرگترین بخش سوپرایگو ناهشیارانه است. در واقع احساساتی که ما از آن ها آگاه نیستیم؛ درباره ی آنچه انجام می دهیم، آنچه به آن فکر می کنیم و آنچه اصلاً آگاه نیستیم که با آن فکر می کنیم، به ما انگیزه می دهد. آدم ها بی آنکه بدانند، راجع به چیزهایی احساس گناه دارند که اصلا از انجام آن ها یا از فکر کردن به آن ها آگاه نبوده اند.

احساس افسردگی خفیف یا شدید غالباً علامت احساس گناه ناهشیارانه است. افسردگی می تواند شکل های مختلفی به خود بگیرد: بی حالی، خستگی، بی‌خوابی، حس مبهم، لذت نبردن و اشتیاق نداشتن. به عبارت دیگر در عین حال که سوپرایگو می‌تواند از طریق احساس گناه به شما حمله ور شود، می تواند در شما افسردگی نیز ایجاد کند یا موجب افت شما شود. سوپرایگو می تواند لذت را از زندگی شما بگیرد و این احساس را به جا گذارد که زندگی بی معناست. به این ترتیب، اگر چه هوشیارانه احساس گناه نمی کنید اما بابت چیزی که ناهشیارانه راجع به آن احساس گناه می کنید، تنبیه می شوید.

سوپر ایگو بسیار سختگیر در درون

یکی از مهم ترین نکاتی که در کندوکاو طرز کار سوپرایگو باید در نظر بگیریم، میزان مهربانی یا سخت گیری سوپرایگو شخص است. سوپرایگو انسان سالم به طور کلی، احساس خوبی راجع به خودش در او ایجاد می‌کند و فقط وقتی که مرتکب رفتار بدی شود، احساس گناه ایجاد می‌کند. سوپرایگو سالم شبیه والد مهربان اما قاطع است. والدی که قوانینی دارد اما در عین حال، تخلفات را می بخشد. چنین سوپرایگویی نیز، استدلال پذیر است و تخلفات را می بخشد. یعنی اگر کودک رفتار بدی انجام دهد و تشخیص بدهد که رفتار بدی کرده است و درصدد جبران آن برآید، سوپرایگو سالم این فرصت را به او می‌دهد و او را می بخشد.  کسی که سوپرایگو بسیار سخت گیری دارد، دائما احساس گناه می کند و محکوم به ملامت بی‌پایان خویش از درون است. کسانی که چنین سوپرایگو ناسالمی دارند، معمولاً باید به نحوی از شر آن خلاص شوند؛ در غیر این صورت، خطر شدید صدمه رساندن به خود یا دیگران آن ها را تهدید می کند. در موارد خیلی شدید روابط آن ها آسیب می بیند و افسردگی حاد شان موجب بروز مشکلاتی در کارشان می گردد.

سوپرایگویی  که در بیرون و در شخص دیگری جای گرفته است

گاهی اوقات که سوپرایگو خیلی سختگیر است، آن را به دیگران فرافکنی می کنیم. یعنی، نداهای منتقد را در شخص دیگری جای می دهیم و منشاء این انتقادگری را شخص دیگری تصور می کنیم. البته شخصی را که منتقد خویش می دانیم، اصلا منتقد ما نیست. این فکر که فردی به طور دائم از شما ایراد می‌گیرد، تجربه هولناکی است ولی به اندازه نفرت از خود که درمان ندارد دردناک نیست.  بعضی از آدم ها برای گریز از احساس گناه ناهشیارانه و غیرقابل تحملی که دارند، دیگران را به عیب جویی از خود وا می‌دارند. دلیلش هم آن است که ویرانگری تنبیهی که از طرف فرد بیرونی اعمال می شود، از ویرانگری تنبیه توسط سوپرایگو بسیار سختگیر فرد، کمتر باشد.

فروید در این زمینه از افرادی نوشته است که آن ها را «مجرمان احساس گناه» می نامد. مردمانی که احساس بد بودن می کنند؛ بد بودنی که نه می‌توانند آن را بفهمند و نه می توانند تحملش کنند. مردمانی که احساس گناه در آن ها چنان شدید است که فقط وقتی آرام می گیرند که واقعا کار بدی انجام دهند. این رفتار دو دلیل دارد: نخست آن که با انجام عمل بد، توجیهی برای احساس گناه خود پیدا می کنند. دوم اینکه، تنبیهی که پس از این خطا جایز می شود، می تواند احساس گناه را به طور موقت تسکین دهد.

سوپرایگویی که درون شما قرار دارد ولی معطوف به شخصی در بیرون است

یکی از شیوه‌های رایج کنار آمدن با سوپرایگو سخت‌گیر این است که، شخص به جای آنکه اجازه دهد سوپرایگو او را بیازارد، آن را متوجه اطرافیان می کند و اطرافیانش را می آزارد. همه ما با آدم های این چنینی که خصمانه و شبیه به مدیرهای سختگیر برخورد می کنند و دیگران را آزار می دهند روبرو شده ایم. آن ها طوری برخورد می‌کنند که احساس کوچک بودن، دست و پا چلفتی بودن و حماقت کنیم. بار دیگر که چنین احساسی در مواجهه با این افراد پیدا کردید، یادتان باشد که این آدم‌ها با ایجاد احساس بد در شما، در واقع خود را از احساسات بدشان خلاص می کنند.

 مفهوم روانکاوانه ی سوپر ایگو

برای اینکه بدانیم چطور صاحب سوپرایگو می شویم جواب ساده ی فروید این است که وجدان خود را مدیون تجربه کردن جنبه های مقتدرانه، قضاوتی، انتقادی و تنبیهی والدین به ویژه پدر، هستیم. ما قضاوت‌های خود را که در حقیقت تمامی طرز فکرهای ما راجع به درست و غلط هستند را از پدر و مادر خود می گیریم. آن هم در زمانی کودکی که نمی توانیم آن ها را به چالش بکشیم و درباره یشان از آن ها سوال بپرسیم. ما قضاوت ها را در کودکی درونی می کنیم و به تدریج به صورت یک مرجع اقتدار درونی یا همان سوپرایگو در می آوریم. بدین ترتیب، پدر و مادر و کیفیت نگاه آن ها و بعدا نگاه و کیفیت نزدیکانمان و کسانی که مورد تحسین ما هستند، جزئی از ما می‌شوند. شخصیت ما از آدم‌های مهمی که به ویژه در دوران زندگی با آن ها همانند سازی کرده ایم، به شدت تاثیر می پذیرد و سوپرایگو نمونه ی اولیه ی تاثیرگذاری این همانندسازی ها بر شخصیت ما می باشد. ما کسی را که سوپرایگو خیلی سخت گیر و تند و تیزی دارد را بلافاصله از کسی که نگرش بازتر و گذشت بیشتری در مورد خودش دارد، تشخیص می دهیم. این یک قضاوت ارزشی نیست  و شخصیت‌ها لزوماً از یکدیگر بهتر نیستند، هر شخصیتی نقاط قوت و ضعفی دارد و با هم فرق دارند.

درون فکنی و همانندسازی چگونگی شکلگیری سوپرایگو

شکل گیری سوپرایگو با تلاش فروید و کارل آبراهام برای فهم و درمان بیمارانی شروع شد که از حالتی رنج می بردند که بعداً ملانکولی نامیده شد؛ حالتی که امروزه به آن افسردگی می گوییم. آن ها متوجه شدند که بیماران مبتلا به ملانکولی، پیوسته از خود انتقاد می کنند. یعنی اتهام بی ارزش بودن، بد بودن، نامهربانی، دل سوزاندن برای هیچ کسی جز خود و از این قبیل را به خود می بندند. این انتقادگری از خود که گاه به نفرت از خود مبدل می شود، خصیصه متمایز کننده ی افسردگی است.

آبراهام متوجه شد آدم‌های خیلی افسرده شباهت زیادی به عزاداران دارند. هرچند دقیقاً معلوم نیست چه کسی یا چه چیزی را از دست داده اند. عزایی که نه تنها ناموجه است، بلکه گسترش یافته و افراطی شده است. فرود خصوصیات مشترک کسانی را که عزادار یک فرد از دست رفته اند را با کسانی که در حال حاضر در افسردگی عمیق به سر می برند ولی در مورد آن ها شواهدی مبنی بر فقدان وجود ندارد، بیان می کند. همه ما با این خصوصیات مشترک آشنا هستیم، خصوصیاتی که عبارتند از: دلزدگی، بی علاقگی به دنیای بیرون و از دست دادن ظرفیت محبت ورزیدن به آدم‌های اطراف خود. اما فروید افسرده ها را دارای تعدادی از علائم در نظر می گیرد که عزاداران واقعی آن ها را ندارند: فقدان شدید عزت نفس، اتهام زنی به خود و حتی نیاز شدید به تنبیه.

براساس آنچه فرود می گفت، در عزای معمولی، فقدان واقعی وجود دارد. عزای بهنجار، فرآیندی به شدت کند و دردناک است که در آن، همه ی علاقه و انرژی معطوف شده به یک فرد، در جریان جدایی، به کندی و با روند دردناکی شکل می گیرد. اما در افسردگی اتفاق دیگری می‌افتد. در مورد کسی که در پی فقدان محبوب، دچار بیماری افسردگی می شود، رابطه با آن محبوب اصولاً باید رابطه ای خودخواهانه باشد؛ یعنی محبوب را در واقع متعلق به خود و بخشی از خویش می‌دانند. بنابراین، در خود احساس تحلیل رفتن می‌کنند که من بدون محبوبم چیزی نیستم و هیچ ارزشی ندارم. برای عزاداران عادی، دنیا بدون علاقه است. در حالی که برای فرد افسرده ، ظرفیت های تجربه کردن علاقه وجود ندارد.

یکی از تفاوت های عزاداران عادی و افسرده ها این است که افسرده ها بیش از عزاداران عادی از محبوب از دست رفته ی خود، عصبانی هستند. البته این مورد، عصبانیتی معمولی نیست که حاصل یک رنجش یا یاس عادی روزمره باشد. در این جا، فرد از دست رفته درون فکنی می شود یعنی به درون خویش برده شده و با آن همانند سازی شده و بخشی از خود فرد می شود.

کودکان، لحن والدین را درون فکنی می‌کند. برای مثال کودکِ حسودِ عصبانی، غالباً والدین خود را عصبانی و خشمگین می بیند و  چون احساس عصبانیت می کند، کل دنیا و به ویژه والدین خود را هولناک می‌بیند. کودک احساسات بدش را به والدین فرافکنی می کند، والدین را دارای همان احساسات هولناکی تجسم می کند که خودش درباره والدین دارد. پس کودک تصوری از پدر و مادر درون فکنی می‌کند که غالباً از خود پدر و مادر عصبانی تر و سخت گیر تر است.

کودک احساس عشق و نفرتش رابه آدم های اطرافش نسبت می‌دهد. وقتی احساس خوبی دارد و به پدر و مادرش عشق می ورزد(به شرط آنکه همه چیز برابر باشد)، آن ها را در حال عشق ورزیدن به خودش تصور می کند، کودکی که پدر و مادرش را به عنوان مسائل بیرونی مهربان در دنیای واقعی تصور می‌کند، از آن ها تصویری درونی به عنوان آدم های مهربان دارد و با این تصویر از پدر و مادر مهربان همانند سازی خواهد کرد.  این فرایند موجب تقویت تصویر کودک از خودش به عنوان آدمی مهربان می شود. این فرایند سر دیگری هم دارد، وقتی کودک پر از نفرت، حسادت و بیزاری است والدین را نیز از خودش متنفر می پندارد.

نتیجه در مورد سوپرایگو

سوپرایگو داشتن جزء جدایی ناپذیر و ضروری تجربه انسان است؛ همه ی ما با یک قاضی درونی زندگی می کنیم. سوپرایگو می تواند ظالم و ستمگر یا نسبتاً رئوف و بخشنده باشد. ما می‌توانیم سوپر ایگو را درون خود تجربه کنیم یا آن را به دیگران فرافکنی کنیم. همچنین، می‌توانیم آن را به دیگران تحمیل و به جای خودمان، دیگران را سرسختانه قضاوت کنیم. رابطه ی هر کس با سوپرایگو خود حاصل روابط خیالی و واقعی او با والدینش و دیگر آدم های مهم زندگی‌اش می‌باشد. سوپرایگو انعکاس این ها است و رابطه هر کس با سوپرایگوی خودش، بر روابط جدید او با دیگران و همچنین احساس و تصورش در مورد خود، تأثیر می‌گذارد.


پژوهشگر: نسرین یوسفی، کارشناس ارشد روانشناسی

ویرایشگر علمی: یاسمن اکبرزاده، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی

بازبینی: امین زندی، روانشناس بالینی

نوشتهٔ پیشین
خلاصه کتاب هنر درمان اروین یالوم
نوشتهٔ بعدی
اختلالات اضطرابی چیست؟ علایم،دلایل و درمان

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فهرست
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x